X
تبلیغات
اینجا همه مرده اند ، کسی زنده نیست


اینجا همه مرده اند ، کسی زنده نیست
دل غزلی ناگفته است که هیچ شاعری دل سرودنش را ندارد


یکشنبه 12 خرداد1392
پست ثابت
سلام

اینجا آسمان است .قلمرو تنهایی دوست داشتنی من

خوش آمدید

تمام نوشته ها و اشعار این وبلاگ متعلق به خودم بوده

و ثبت شده اند.لذا کپی برداری فقط با ذکر نام و منبع مجاز

 است

مطلب دیگه اینکه , نه عاشق شدم و نه شکست عشقی داشتم

عشق فقط خداست, نه چیز دیگه ای

اما بعنوان یک انسان دردهای خاص خودمو دارم

لطفا نگید میفهمید چون دروغه

من منم با احساسات و دردهای منحصربفرد خودم 

مخاطب خاصم خداست و خودم

فقط خود خود خودم

به همه احترام میذارم و اصلا قصد ناراحت کردن کسی رو ندارم

ممنون از حضورتون , خدا پشت و پناهتون

+ یکشنبه 12 خرداد1392 | 2:30 | آسمان
شنبه 23 فروردین1393
سجده
شب است و دلم , قصه میخواهد

رفیق و شعر و شراب کهنه میخواهد

کنار پنجره , آسمان , خیره به خویش

فال حافظ و یک فنجان , قهوه میخواهد

راستش را بگو , تو هم انگار دلت

سیب و آغوش و هبوط فرشته میخواهد

کم کن گله را مدارا کن که شعر هم

برای آمدن , تو را بهانه میخواهد

بگذار ساده بگویم برایت , امشب

برای گریه دلم , شانه میخواهد

اگر کفر نباشد باید بگویم دلم تو را

 برای پرستش , برای سجده میخواهد


+ شنبه 23 فروردین1393 | 3:43 | آسمان
شنبه 16 فروردین1393
تقدس

آنقدر مقدسی

.

که حتی 

برای حضور در خیالت

آیه فاخلع نعلیک بر فراز میبرند

فرشتگان 


devote to the sky of your eyes 

+ شنبه 16 فروردین1393 | 1:2 | آسمان
جمعه 15 فروردین1393
فخلع نعلیک بر فراز میبرند فرشتگان
تمام دلیل شعرهای جاودانی من

بیت بیت غزلهای چشم بارانی من

میان دستهای خالی اما پر از دعا

نشسته ای کنار بغضهای زندانی من

ای شور باشکوه شمع و شعر و پروانه

نمیباری به دردهای سرد و پنهانی من ؟

خانه کرده ام در  حریم امن نگاه تو

برهم بزن سکوت شبهای پریشانی من

لنگر انداخته م در ساحل چشمهای تو

بتاب به شعر من , به دریای طوفانی من

آسمان انعکاس آبی ربنای توست

کجا بانو ؟ بهانه عاشقانه های ربانی من

گره زده ام گوشه چادرت بند دلم را

رهایت نمیکنم , رهایم نکن شمس نورانی من

به چشم خویش دیدم آتش به جان مولایم

به خانه برنمیگردی یاس بی نشانی من؟

عبور کن از کوچه های بی احساس این غزل

این من و تو و این دل , دل قربانی من

فخلع نعلیک برفراز میبرند فرشتگان

حتی برای لمس خیالت بانوی آسمانی من

شاعر رمق ندارد و نای سرودن نمانده است

کمر بسته  پهلوی شکسته ات انگار به ویرانی من

کم آورده اند قافیه ها و چقدر حقیرند واژه ها

دستم به دامنت نرگس زهرا , یوسف کنعانی من

اعتکاف کرده است آسمان در سجود شبهایت

به مولا بوی یاس میدهد این بیت پایانی من 


السلام علیک ایتها الصدیقه الشهیده

مادر مادر مادر

رهایت نمیکنم , رهایم مکن

+ جمعه 15 فروردین1393 | 3:16 | آسمان
سه شنبه 12 فروردین1393
شب شعر جنون
حس شعرم آسمان را زد زمین

کس ندیده زخم دل را اینچنین

باد و باران همره راهم شدند

شعر من با یاد تو رقص آفرین

زلف تو همرنگ چشم شب , سیاه

این غزل با عطر تو گشته وزین

چشم تو خوابی عمیق و خسته ست

خنجریست در مرگ من کرده کمین

بعد دل دادن چه سان رسوا شدم

در نگاهم بیقراریهای دریا را ببین

مثل باران نرم و آرام از بهار

از لب غنچه یکی بوسه بچین

یا چو شعری در شبی غرق جنون

بر دلم مرهم شو و آرام نشین

+ سه شنبه 12 فروردین1393 | 2:16 | آسمان
یکشنبه 25 اسفند1392
اعجاز شب باران
در این سالهای بی پایان

در این آوار بی سامان

چه چیز گمگشته من بود

چه چیز در عمق این طوفان

نفهمیدم که هستم من

میان درد و این طغیان

فنا شد عمر فرتوتم

به پای این من نالان

چه دلخوش بود من ساده 

به بازگشتت بدین کنعان

رهایم کن از این رنجم

وزین درد و غم و هجران

تو کاری کن که برگردم

به اعجاز شب باران

(در جواب شعر شب)

+ یکشنبه 25 اسفند1392 | 3:53 | آسمان
سه شنبه 20 اسفند1392
برزخ چشمهای تو

...

در برزخ چشمهای تو , رها شده ام

حسی گنگ و مبهم و کمی رسا شده ام

در هجوم وحشی این واژه های بی صدا

همنشین سکوت و دردهای بی دوا شده ام

نشسته بر آستان آغوش خسته تو

کمی خاص و مبهم و بی ادعا شده ام

در این تلاطم وحشی , این سکوت بی پایان

در عمق چشمهای سرد تو دریا شده ام

چه شیرین است پرسه زدن در خیال تو

همه فهمیدند و من انگار که زلیخا شده ام

درد میکشم به شوق پروانه شدن , می فهمی؟

اسیر پیله های سخت و سنگی دنیا شده ام

اعتراف میکنم بعد دیدن آسمان نگاه تو

یک پله ... نه , یک آسمان نزدیکتر به خدا شده ام


+ سه شنبه 20 اسفند1392 | 2:34 | آسمان
چهارشنبه 14 اسفند1392
خدا
باغ نگاه تو به وسعت حیاط خانه مان بود

دیشب خدا را دیدم

روی جالباسی خانه مان,

روی کت پسرک همسایه نشسته بود و

اشک بر گونه هایش خشکیده بود 

(یعنی چی ؟؟؟؟؟؟؟؟)

+ چهارشنبه 14 اسفند1392 | 7:11 | آسمان
سه شنبه 13 اسفند1392
باران
باران , بهانه آسمان است

وقتی دلتنگ آسمان چشمهای توست


  

+ سه شنبه 13 اسفند1392 | 1:23 | آسمان
دوشنبه 5 اسفند1392
کلاغ
دلتنگی آسمان را 

فقط کلاغها میفهمند

هنگام گریز دسته جمعیشان

 از نگاه نگران مترسک

به غربت آسمان


خسته ام

مثل کوچ خسته آفتاب صبحگاهی 

به سینه آسمان 

+ دوشنبه 5 اسفند1392 | 1:30 | آسمان
سه شنبه 29 بهمن1392
پروانه
دوباره شب شد و دلم بهانه گرفت

باز ره شب و شراب و میخانه گرفت

ماه خیره بر رخسار سرد و آتشین آسمان

میان برکه سرد خویشتن زبانه گرفت

ابر, بهانه باغ نگاه تو را میکرد

باران زد و زود غصه ای ,جوانه گرفت

نگاه سرد چشمهای پر از التهاب تو

تیری که زخم دلم را عجیب نشانه گرفت

جاده های خیس شب و ردپای تو

عطری که در این شعر خسته آشیانه گرفت

گیسوی تو روی شانه های سرد باد

شعریست که دردی زیبا و شاعرانه گرفت

لبهای پر از سکوت ترانه های قلب تو

سیبی که طعمی دلکش و عاشقانه گرفت

یاد آسمان چشمهای بی مثال تو 

آتشی که افروخت و بال و پر پروانه گرفت 


+ سه شنبه 29 بهمن1392 | 1:4 | آسمان
جمعه 25 بهمن1392
خیال

دروغ چرا

تنها نیستم

پرم از خیال تو 


خیال تو ...پ

+ جمعه 25 بهمن1392 | 1:17 | آسمان
دوشنبه 14 بهمن1392
وهم

میترسم از این شب , این سکوت طوفانی

این سردی مفرط و آن چشمهای بارانی

شیشه , انفصال نگاه من بود و باران بود 

شب بود و آسمان بود و آن بغضهای پنهانی

و باز پرسه های شبانه در خیال چشم تو

کوچه های سرد و تاریک و دردهای زندانی

بغض و حسرت دوستت دارم های ناگفته

نامه های نانوشته و آن لبخندهای پایانی

صدای پر از سکوت وحشی شبهای بی عبور 

حسی که میکشاندم اینبار بسوی حیرانی

فریاد نگاه های پر از آسمان چشمهای تو

شعری که می کشدم به وادی جنون به آسانی

غزل نیست , وهم سرخورده زمستان است 

درد روی درد است و اضطراب و پریشانی


+ دوشنبه 14 بهمن1392 | 13:23 | آسمان
چهارشنبه 9 بهمن1392
بهانه

نگاه تو خط ممتد تمام عاشقانه هاست

و عطر تو شمیم دلکش تمام شاعرانه هاست


در من جای چیزی خالیست

آسمان چشمهای تو

که هر صبح طلوع کند در نگاه من


بی گمان باد

افشان گیسوی توست 

در مسیر دلتنگی های خسته آسمان


باران بهانه آسمان است

وقتی دلتنگ آغوش بی امان توست 



+ چهارشنبه 9 بهمن1392 | 1:28 | آسمان
دوشنبه 7 بهمن1392
من بی من
عاشقانه هایم را به باد داده ام

               چرا که سالهاست 

                                 قافیه را باخته ام 

                                          به بیت بیت غزلهای چشم تو 


کاش میفهمیدی

که هیچگاه رهایت نکرده ام!!!

عمریست که خود را آویخته ام

به آسمان چشم تو


از من چیزی عبور کرده است

نه گریخته است

مثل گریز ناگزیر یک پرنده از نگاه آسمان



در من جای چیزی خالی است

شاید گستاخی یک روح لجوج

شیطنتهای کودکی 

نه در من جای خیلی چیزها خالیست 

یک نوازش , نگاه , دعا

در من التهاب یک آغوش , خود را به آتش کشیده است

---------------------------------------

در من, یک من , تنهاست 

در من , منی یتیم گریسته است 

که تا سحر نخفته است 

در من منیست که خسته است

که بر تن نحیف شب 

ستاره های شوم بخت خویش شمرده است

کشیده است

دردهای بی سبب 

شکنجه های بی جهت

           امشب 

                        در من 

منی مرده است و خود را به دار بیکسی 

                                           کشیده است

در من مرگی , کنج بیکسی نشسته است 

                             در من , منیست که دشنه بسته است

به قتل خویش به مرگ خویش

                             در من جای یک چیز خالیست

که من را به آتش کشیده است 

در من , منی وحشی 

                            خانه کرده است 

از من چیزی گریخته است فرو ریخته است 

چیزی کم است

شبیه تو

کجاست تکه پازل گمگشته

روح بیقرار من 

کجاست 

            منی که از خودم گریخته است ؟؟؟؟؟؟؟

                                                    کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟


+ دوشنبه 7 بهمن1392 | 1:18 | آسمان
یکشنبه 29 دی1392
زلف سیاه
وجودم آتش و شعر و غزل شد

دل دیوانه همدست اجل شد

قسم خوردم که دیگر شعر نگویم

دلم لرزید به شعری نو بدل شد

دلم آرام , گرفته , گاه خسته

به حیرانی همه ضرب المثل شد

عزیزم شب , سیاه زلف یار است

نگین زلف مغشوشش زحل شد

نگفتم شاعری کار دلم نیست

و تا گفتم همه شعرم عسل شد 

نمیخواهم تو را چون شعر سرایم

سر زلف سیاهت خون, جدل شد


+ یکشنبه 29 دی1392 | 0:49 | آسمان
شنبه 28 دی1392
چتری برای گریه

(داستانی واقعی که برای خود من اتفاق افتاده)


خیلی دوست دارم مثل خیلی از نویسندگان دقیق و 

نکته سنج بگویم مثلا 27 خرداد سال 1389 ساعت چهار و

چهل و هفت دقیقه بعداز ظهر

اما از آنجا این ذهن خسته و پریشان حتی شام 

دیشب را هم به یاد ندارد باید بگویم یک بعد از ظهر دلپذیر آفتابی

که دقیقا بخاطر ندارم 3 یا 4 سال پیش بود اما مطمِینم 

اوایل تابستان بود

و اما داستان ...

بعداز ظهری دلپذیر و آفتابی بود.آسمان آنقدر آبی و زیبا بود 

که چشم را میزد .یک تکه ابر پنبه ای پف کرده هم 

 در گوشه ای از این آبی بیکران, آرام و بی آزار نشسته بود

نگاهی به آسمان انداختم انگار میخندید .

کفشهایم را میپوشیدم تا راهی محل کارم شوم .موسسه ای 

که در آن مشغول تدریس زبان بودم.دخترک زیبایم را بوسیدم 

و خداحافظ.......ی 

که دیدم همسرم چتر سیاه و بزرگم را به دستم داد.

26 اردیبهشت تولدم بود و همسر عزیزتر از جانم این چتر را 

بعنوان هدیه ای بس گرانقدر در این فرخنده روز

تقدیم بنده کرده بود و خوب با تو جه به اینکه بارندگی 

وجود نداشت تا آن لحظه توفیق استفاده از این کادوی ارزشمند 

نصیب بنده حقیر نشده بود.

کمی ابروانم را در هم کشیدم و نگاهی به آسمان زلال انداختم

-ببین مثل آیینه صاف و زلال اونقدر که میشه 

عکس خودتو توش ببینی

- نه عزیزم مگه اون ابر باران زا رو نمیبینی حتما باید 

چترتو ببری

نگاهی به چشمان زیبایش که حالا با انعکاس آبی 

آسمان که گوشه چشمانش جا خشک کرده بود 

زیباتر بنظر میرسید انداختم.

ابری در کار نبود و قطعا بارانی هم

اما لبخندی زدم و چتر را گرفتم .همسر مهربانم دوست داشت 

از هدیه اش استفاده کنم من هم دلش را نشکستم

-چشم عزیزم

و خدا حافظی کردم و به راه افتادم .کیفم به اندازه کافی 

سنگین بود و حالا این چتر بزرگ و سنگین هم ...


هوا آنقدر خوب و دلپذیر بود که میلی به رفتن به کلاس های

خفه و خواب آور این روزها نداشتم .

سر به آسمان, خرامان خرامان قدم میزدم

و از آنجا که عاشق آسمان و آن آبی لجوجش که همیشه

حرص مرا در می آورد هستم (از آنجا حرص مرا در  می آورد که 

هیچگاه هیچ یک از روسری ها و یا لباسهای آبی ام

همرنگ این آبی نشدند)تمام مسیر را در آسمان سیر میکردم

و گاه برمیگشتم و نگاهی به پشت سر می انداختم تا به آن 

ابر خجول , که اکنون پشت سر من قرار داشت نگاهی بیندازم

بین خودمان باشد اما دیدم که ابر برایم چشمکی زد

و شاید دستی هم تکان داد و من چقدر خوشحال بودم

به محل کار رسیدم .همکاران و اساتید گرامی و مدیر و

منشی و..... خلاصه همه جمع بودند و فقط بنده 

حقیر کسری جمعشان بودم 

به محض اینکه وارد شدم و بنده را چتر به دست دیدند 

آن هم با آن چتر بزرگ چنان خنده ای ساختمان را درنوردید

که گویی سونامی عظیمی سر به دیوار ساختمان میکوبد

و خنده ها که تمامی نداشت 

و بعدش جک ها شروع شود و تمسخر و ...

که تو ترکی یا کردی که شوهرت که این چتر را برای تو خریده چه 

که حالتان خوب است که دکتر نیاز ندارید(لازم به 

ذکر است عمده مردم شمال خراسان یا کرد هستند یا ترک

خصوصا در زادگاه بنده و البته این دو گروه همیشه 

مثل اقوام تاتار و مغول مقابل هم صف آرایی کرده 

و از هیچ فرصتی برای تمسخر و ضایع کردن دیگری

دریغ نمیکنند و تمام اعمال حرکات و رفتارت را با معیار

کرد یا ترک بودنت میسنجند که ترکه دیگه که کرده )

و اما من .......

از آنجا که بسیار زود رنج و دلنازک هستم خیلی 

ناراحت شدم آنقدر که اشکهایم را به زحمت کنترل کردم

رفتم سرکلاس و آنقدر در خودم فرو رفته بودم 

که تمام شاگردانم متوجه شدند مشکلی پیش آمده

- خانوم چی شده ؟؟ 

_ شما که همیشه لبخند به لب دارید 

چه اتفاقی افتاده ؟

- هیچی

کلاسم که تمام شد هوا تاریک شده بود ساعت

از هشت و نیم گذشته بود .

هنگام ترک موسسه مجددا همکاران گرامی

حسابی از خجالت بنده درآمدند 

قسم میخورم که این یکی از دردناکترین بخشهای 

زندگی سراسر درد و رنج من بود .


گوشی همراهم زنگ زد , همسرم بود

_ سلام عزیزم بیام دنبالت ؟

_ سلام نه گلم میخوام قدم بزنم

_ چیه ناراحتی ؟

_ نه میخوام یکم قدم بزنم زود میام

_ باشه پس مواظب خودت باش


همینکه پایم را از موسسه گذاشتم بیرون 

دقیقا وقتی که پایم را از آخرین پله گذاشتم پایین

بغضم ترکید 

گریه کردم نه گریه نبود باران بود سیل بود درد بود

که از آسمان چشمانم سرریز میشد

.

باران شروع شد

.

.

من مبهوت نگاهی به آسمان کردم .دستم را به

سمت آسمان گرفتم 

باران نم نم و باوقار میبارید

و من هق هق کنان گریه میکردم

من گریه میکردم یا باران میبارید ؟

باران چشم من و باران آسمان

هر دو به هم آمیخته بود


بعد از حدودا یک دقیقه آسمان چنان شروع به باریدن کرد

که تا کنون کسی در این شهر به عمر خود ندیده بود

گویی آسمان اشکهای درونش را با سطل روی سر

زمینیان میریخت

و مردم مثل مور و ملخ در حال فرار بودند 

به خیابان اصلی که رسیدم چنان باران آمده بود 

که جوی ها مبدل به رود گشته بودند

چترم را باز کردم

همه با حیرت مرا مینگریستند 

کسانیکه که مشغول دویدن و فرار بودند می ایستادند و

مرا نگاه میکردند

شنیدم که مردی که جلوی طلافروشی 

ایستاده بود به همسرش گفت :

_ نگاه کن چتر داره 

من میخندیدم و اشک میریختم

کداممان دلش پر دردتر است 

من یا تو آسمان؟

چترم را بستم .با اینکه اینجا بخاطر هوای

 مطبوع و دلپذیرش مردم تا دیروقت در خیابانها پرسه میزنند

و مغازه ها باز است اما آن شب

به سبب آن باران عجیب و نابهنگام  شهر

 به حالت تعطیلی و خاموشی فرو رفت .

_ چه بارونی بدو بدو آخه این بارون از کجا اومد

هواشناسی هم که چیزی اعلام نکرده بود

_ اونو نگاه دیوونه چترشو بسته 

_ هی خانوم لازم نداری بده به ما چترتتو


چترم را بسته بودم از سر و رویم باران میچکید

نمیدانم باران بود یا اشکهای من

باران من, آسمان زیبای من, ببار بر من 

که تو مرهمی بر دردهای من

خدای من مرا ببخش که امروز به سبب

تمسخر اطرافیان از تو ناامید شدم

که اگر امروز این باران نمیبارید خودم از درگاهت

خودم را میراندم 


تقریبا سیل راه افتاده بود و من خیس خیس بودم 

و من سیراب شدم از دستان نوازشگر باران ,آسمان 

و من غریق دریایی شده بودم که از چشمان آسمان 

مواج وار به زمین می خروشید


به منزل رسیدم, خیس خیس


_ گفتم بیام دنبالت تو که چترداشتی باز 

بدون چتر زیر بارون قدم زدی آخه این چه

 کاریه که با خودت میکنی باز گریهکردی؟


نه عزیزم باران کردم .این چتر دونفره است 

باید یک مرد باشه تا اونو بالا سرم بگیره


و من همچنان گریه میکردم

اعتراف میکنم اگر آن شب آن بارون نمی آمد من یک 

آدم دیگه میشدم شاید کسی مثل بقیه

شاید خدا رو راحت فراموش میکردم و

امیدم را به او از دست میدادم 


شاید آسمان نمیشدم 


نیم ساعتی نگذشته بود که متوجه پیام 

یکی از همکاران شدم.آذر منشی موسسه بود

که کمی با بقیه فرق داشت که وجدانش هنوز 

کاملا به کما نرفته بود که گاهی وجدانش برای 

بعضی چیزا درد میکرد

 

 تو رو خدا منو ببخش که به چترت خندیدم

ببین خدا واسه خاطر دلت چه بارونی فرستاد

(آسمان)




+ شنبه 28 دی1392 | 2:14 | آسمان
شنبه 28 دی1392
درد
اعتراف میکنم

نگاه من, خسته است

صدای من خسته است

خود خودم شکسته است

اعتراف میکنم

که آسمان مرده ست و  

و اینکه من درد میکند

درد میکشد

درد میخواهد 

و اینکه دردهایم نیز درد میکنند

که آغاز من درد بود

و انجامم و پایانم 

و اعتراف میکنم 

که درد مرهم درد شده ست

و اینکه برگ برگ این شب سیه

یکان یکان درد میکشد

و این روح شورشی وحشی کثیف

به قصد غارت تمام من 

تمام میله ها را شکسته است 

و از خودش گسسته است 

رمیده است 

و ای خدا 

ای خدا

تمام من درد میکند چرا

چرا

چرا

اعتراف میکنم که من 

شبانه ,بی سرو صدا 

به کنج خود خزیده و

درد میکشد بیصدا

که من شفا نمیخواهد

که من دوا ,دعا  نمیخواهد 

من از خودش گریخته ست 

بریده است 

به کنج خود خزیده است 

که درد را گزیده است 

دردهای بیصدا , خفه 

گاه ساکت , گاه خفته

دردی که درون من ریخته است 

میان من شکفته است 

درد هم درد میکشد 

و شاید درد هم من میکشد

که درد را گزیده ام

که مرهم است 

به زخم من 

که شاهد است به درد من

نگاه من 

و اشک من 

که درد به داد درد من رسیده است 

در کنج تاریک خودم

درد زمزمه میکند لبم

به دار درد آویخته ست دلم


ای خدا

تمام من درد میکند چرا چرا چرا

ز سر تا به پای من

به جرم کدام گناه ؟

تو هم مرا میکشی ؟

و من نه من که فریادیست آشفته 

بیمار , بی رمق , خسته 

که من درد میکشد

که درد من میکشد

مرا کجا میکشد 

چرا نمی کشد 

و خوب میدانم

که درد فقط به داد درد من رسیده است 

ولی خدا 

که ای خدا چرا مرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟







+ شنبه 28 دی1392 | 1:13 | آسمان
سه شنبه 24 دی1392
عطر آن سیب سرخ

این داستان واقعیست و برای خود من اتفاق افتاده

امروز اتفاق جالبی برام افتاد که منو وادار به نوشتن این پست 

کرد

در منزل یکی از آشنایان جمع بودیم و صحبت از عشق و نثار آن 

به دیگران و ثواب کارهای نیک و خیر و دنیا و آخرت شد

خانم س که البته مداح اهل بیت هم هستند و بسیار اهل 

مطالعه , شروع به خواندن روایتی از زبان آیت ا... مجتهدی تهرانی کردند

بدین مضمون که

شخصی خود را در آن دنیا و در برزخ با اعمالش تنها می یابد و

 متوجه میشود که تمام  اعمال , دعاها نذورات

 و نیکی هایش هیچکدام مورد قبول درگاه احدیت واقع نشده 

به جز....

یک عمل , و آن ثوابی بود که از بخشودن سیبی

 به کودکی که در آغوش مادر از گرسنگی رنج میبرد 

, نصیب او شده بود و خلاصه اینکه گاه همین 

اعمال کوچک که ما آنها را هیچ و بی اهمیت میپنداریم

 نزد خداوند باریتعالی حایز اهمیت بوده و سبب

 خیر و برکت نهانی در زندگی ما میشود 

چیزی که به گمانم از آن به الطاف خفیه نام میبرند یا چیزی شبیه آن

و اما بعد ...

و اما داستان من 

با روایت این داستان من امری را که همین امسال 

در شبهای محرم برایم اتفاق افتاده بود , به یاد آوردم و روایت کردم 

گفتم: وای چه جالب این واسه من هم اتفاق افتاده

 و سیبی رو به زنی......

سخنم که به اینجا رسید این خواهر گرامی میان کلام بنده

 پریدند و گفتند:

البته با خنده ای از سر شیطنت 

اع دیگه گفتی تموم شد ثوابشو از بین بردی خوب حالا بگو چی شد 

و اما اصل داستان...

دقیقا به یاد ندارم اما به گمانم شب تاسوعا بود 

بنده هم در محل موسسه ای که ازقضا خودم

 مدیر آموزش آنجا نیز هستم تدریس داشتم .

بعد از کلاس برای نوشیدن چای به دفتر آمدم 

اما چای نداشتیم و حاج آقا (مدیر موسس ) سیبهای سرخ

 کوچکی رو داخل دیسی چیده بودند و تعارف کردند .

بنده هم سیبی برداشتم و ضمن تشکر راهی منزل شدم 

شب بود هوا بطور گزنده ای سرد بود اما من

 سرما را احساس نمیکردم .چند وقتی بود که از افسردگی

 شدید رنج میبردم .

این فرصت را برای قدم زدن درخیابانها غنیمت

 شمرده و همانطور که کوچه ها را گز میکردم

 سیب را جلوی بینی گرفته و عمیق

 عطر آن را روانه وجود میکردم و وای چه کیفی میکردم .

احساساتم آنقدر تلطیف شده

 بودند که خدا را باتمام وجود در نزدیکی خود حس میکردم 

و با او صحبت میکردم .اصلا در دنیای دیگری 

سیر میکردم به گمانم که مردم اطراف مرا دیوانه

 میپنداشتند اما من چه حالی داشتم.

سراپا شور و شعر و غزل شده بودم .

نزدیک چهاراهی رسیدم ,چشمانم را بستم و

 اینبار عمیقتر سیب را بوییدم ناگهان چشمم 

به پیرزنی افتاد که سر چهار راه نشسته

 بود سرش را پایین افکنده  و دستش را ناامیدانه

 شاید به امید اندک کمکی رو به جلو گرفته بود .

من سیب را بوییدم وبا حرکتی ناگهانی آنرا در دست پیرزن گذاشتم

 بیچاره در ابتدا وحشت کرد با چشمان از حدقه

 در رفته اش که در آن صورت نحیف و لاغر میدرخشیدند 

نگاهی به من انداخت و سپس نگاهش را به سمت دستش برد

 .دوباره مرا نگاه کرد .خندیدم . او هم خندید 

,بسیار تلخ و چشمانش سرشار از اشک شد 

تاکنون چنان درخششی در چشم هیچکسی ندیده بودم 

.هر دو دستش را به آسمان برد و شروع کرد به دعا کردن .

حالا نوبت من بود که حیرت کنم 

مگه من چکار کردم که اینقد خوشحال شد؟؟؟؟

حقیقتش پولی هم به همراه نداشتم دست در

جیب بردم و یک 200 تومانی که در آن

 لحظه تنها دارایی بنده بود را به دستش دادم 

( وضع جیب بنده هم  خراب بود و با آن پیرزن چندان فرقی نداشتم )

.دستم را به نشانه احترام همچون سلام نظامی 

طبق عادت معمول و همیشگی ام به سمت پیشانی

 بردم و از او خداحافظی کردم

حالا چشمان من پر از اشک بود 

.من بودم و کوچه های تاریک و خلوت . من

 بودم و تنهایی .من بودم خودم و خدای خودم .

چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حسی مبهم که آمیخته به غم و شادی بود

 به دلم چنگ انداخته بود .ناراحت به سبب

 فقر و نداری که ریشه دوانده به تمام هست و

نیست بسیاری از هموطنانم و

 خوشحال از اینکه توانستم برای هرچند لحظه ای کوتاه

 سبب خوشحالی کسی شوم.

با خودم چنین اندیشیدم شاید آن لحظه که 

من سیب را به او دادم او از تمام دنیا بریده

 بود شاید با خودش و با خدایش نجوایی داشته

 شاید گله مند بوده از روزگار و زندگی

 که با او بد تا کرده شاید ...

شاید این سیب نشانه ای بود از طرف خدا برای او

 شاید حاوی پیامی امیدبخش بود و

 شاید من مامور شده بودم تا این پیام را به او برسانم.

خداوندا جواب سوالم را گرفتم

 .سوالی که مدتهاست مرا از درون میخورد 

که ماموریت من در این دنیا چیست؟ چرا

 مرا به این ناکجاآباد فرستاده ای ؟ 

یعنی بی هدف مرا به این دنیای وحشی پرتاب

 کردی بی هیچ هدفی ؟ 

در آفرینش من دلیل و منظوری نیست ؟

باید چه کاری انجام دهم؟

به جواب سوالم رسیدم .شاید ماموریت من

 در این دنیا رساندن آن سیب سرخ کوچک

 به آن پیرزن بوده سیبی که از جانب خداوند و از

 بهشت برین او ,برای حوای رانده

 شده اش نوید بخش نور و امید بود .

که بنده من تو تنها نیستی خدا با توست

تمام این ماجرا را که البته تماما واقعیست برای دوستان بازگفتم.

برایشان از کارهایی گفتم که البته برای ما کوچک

 و بی ارزش هستند اما نتیجه و اثری بزرگ دارند

و برای دیگران میتواند معنای بزرگتری داشته باشد.

البته این خواهر عزیز فرمودند که ثواب کارت را بر باد دادی


مهم نیست .متوجه شدم از تمام اعمال و کرده هایم

 هیچ یک مورد قبول خداوند واقع

 نشده اند جز ...

عطر آن سیب سرخ و دستان ملتمس حوا به هوای نزول عشق


خدایا به من قدرت درک عظمت , حکمت و الطاف خفیه ی 

جاری و ساری در زندگی ام را بده .

الهی آمین

مراقب خودمان و اعمال و رفتارمان باشیم 

مبادا که امید کسی را ناامید گردانیم


+ سه شنبه 24 دی1392 | 1:50 | آسمان
شنبه 21 دی1392
زخم

زخم خوب نمیشه

یا جاش میمونه یا یادش

(آوای باران)

+ شنبه 21 دی1392 | 23:26 | آسمان
سه شنبه 17 دی1392
الحاد

این شعرمو که همین امشب سرودم و خیلی دوسش دارم

فقط و فقط تقدیم میکنم به دریای عزیزم


+ سه شنبه 17 دی1392 | 1:43 | آسمان
دوشنبه 16 دی1392
exhusted

خسته ام

.

.

خسته تر از آن که دیگر

.

حتی خسته باشم


+ دوشنبه 16 دی1392 | 0:51 | آسمان
یکشنبه 15 دی1392
نمیدانم
تا باد مرا جز درد مباد

از نبودنهایم عبور میکنم در نمیدانم هایم سقوط میکنم .خدایا زاده شده ام چنین ,پیچیده ,حیران , بیکس ,پر احساس ,غیرقابل فهم برای دیگران با احساساتی عجیب نه غریب که کسی را یارای درکشان نیست که چنان است گویی کسی نیست که گویا هستند اما مرده اند , که کور و کرند که خوابیده اند در گور منیت هایشان که کسی دیگر برای کسی نیست که فقط خودهایشان تمام هستی آنان است که شرارت جز لاینفک روزمرگیهایمان شده است .که بدی الزام اجباری زندگیست که دیگر خوبی را نتوان یافت در نهاد بشری

و اما بعد و اما من ...

بدی کسی را باور ندارم که با بدان هم مینشینم که خنجرهای آخته شان را که در پشتم فرو رفته اند به جان دل بوسه میزنم که من منم چنین عجیب که بوسه میزنم بر دستان کثیفشان که بدی در چشم من بدی نیست شاید شرارت و شیطنتهای کودکانه روحی لجوج است شاید خطایی از روی درد است نه بیش.

نمیدانم مرگ را زندگی میکنم یا زندگی را مرگ .با دردهای دیگران میمیرم و به جان میخرم تمام دردهای عالم را که باخدای خود عهدی بستم که دل نمیبندم به خاک آلوده زمین که آسمانها از آن من است که من مالکم برآسمان

و او با من چنین کرد البته نه به خواست خودک که نمیدانم به سبب کدام مصلحت محکوم به حبس ابد در این قفس شده ام که تقاص کدام گناه نکرده ام را پس میدهم که نه من باید شکنجه و دردی باشم بر گناه دیگری که آن دیگری محکوم است به تحمل دردی بنام من .پس من چه؟؟؟؟؟

خدایی که هیچ جا نیستی که همه جا هستی خدایی که در آغاز کلمه بودی تویی که تناقضی انکارناپذیر هستی که همه جا میبینمت در سقوط برگ ,وزش باد,ریزش باران و در پرواز برف تویی که در منی و بیگمان من هم در توام چرا چنین حیرانم کردی .من احساسی گنگ و مبهم در خویشتن خویش هستم من هزار توی مه آلود لابیرنت خویش هستم.چرا من چرا تو چرا این حس گیج گنگ چرا دنیا چرا آفرینش چرا درد چرا پلیدی بدی مرگ زندگی من من من. چرا یک آن آرام ندارم که بیقرارم که روحم چیزی میطلبد که نمیدانم چیست که چیزی از درون وحشیانه پنجه میکشد بر پیکر نحیف دردآلودم که گویی جایی در اعماق خودم گیرافتاده ام و دیگر خلاصی نیست مرا از این من, از این زندانبان بی شرف مرا گریزی نیست .نه دری پنجره ای و حتی روزنه ای آنقدر که نفسم میگیرد که نه به قول طبیب کوتاهی نفسم آری نفسهایم گاه کم می آورند گویی دیگر تمام است و دلخوش داشته ام که تو دیگر نفس آخری که دیگر تمام است اما باز با وقفه ای کوتاه دوباره بالا می آیی شکنجه گر قهاری هستی با توام ای پلید خفته درنهاد من .تویی که منی اما از من بیگانه ای .با توام مالیخولیای دوست داشتنی درونم با توام خودم که چه آرام و مظلومانه به کنج من خزیده ای تمام نمیکنی این قایم باشک از پیش باخته را

.من خودم هستم یا خودم من است .

به نام بعضیها به نام او .....

و اما خدا ........

فقط یک سوال 

چرا ؟ چرایی نه ساده که به عظمت تمام دردهای عالم که به وسعت تمام من که 

من توام و تو منی

که تو خدایی هستی که از وجود خود در من دمیدی که من در وجود تو هستم یعنی من هم خدا هستم ؟این افکار پریشان این ذهن مشوش این سوالهای بی جواب یا جوابهای بی سوال تویی که هستی اما نیستی که گاه بیصدا حرف میزنی گاه فریادی هستی رسا که من خودت را میخواهم خودت را که خدای من هستی که گاه چه ظالمانه شکنجه میدهی مرا و گاه چه شیرین است سیلی محکم تو که از سر محبت است نه قهر .اما خوب دل است دیگر بیشعور و زبان نفهم بهانه گیر و لجوج که همش توسری میخواهد که گاه گوشی میخواهد که فقط بشنود چشمی که فقط ببیند گاه فقط صدایی که بگوید من هستم غصه مخور.که اگر اینها را نداشته باشد مثل من چنین به گزافه گویی می افتد خدای خوب من تو به بزرگی خودت ببخش که مرا نه گوشی ست نه چشمی و نه کسی که ببیند و بفهمد که دیوانه پنداشتند مرا آنانی که از احساسم برایشان گفتم .مثل بلندترین شاخه درخت شدم 

در اوج و بسیار تنها یا شاید تنها و در اوج .

نه کسی نمیفهمد بی شک رنج بیهوده بر خود مینهم اگر سعی در فهماندن خود به دیگران کنم .پس میگذارم من من باشد که من یگانه ام که مرا نظیری نیست نه اینکه بینظیر باشم نه که تو مرا چنین خواستی ,خاص و شبیه به هیچکس که از لذتها لذتی نمیبرم که شادی برایم درد است اما غم اندوه و درد برایم اوج لذت است چرا که تو آنها را برایم خواستی

سر تسلیم فرود آورده ام در برابر تقدیر چرا که تو آن را برایم رقم زدی و مقدر ساختی

خدایا رهایم کن از این احساسات جنون آمیز از این ذهن پریشان این روح وحشی این من بیقرار این خود ناآرام خدایا کمکم کن که اینبار میترسم از منی که اینبار برایم خنجر از رو بسته که دیگر رمقی برایم نگذاشته که مرا میکشد و باز زنده میکند که میمیرم در خود که گاه نمیتوانم بیان کنم این اضطراب لعنتی این تشویش سرکش را خداوندا بریم چه رقم زدی من که هستم؟ این من خسته است. وسعت خستگیم از حد و اندازه گذشته است آنقدر که حتی خستگیهایم نیز خسته شده اند از این همه خسته بودنم

بگذار فقط یک شب یک شب چشمانم را ببندم و تمام 

خدایا 

رهایم کن از این گور تاریک و سرد

ایمان دارم که 

                           اینجا همه مرده اند کسی زنده نیست


+ یکشنبه 15 دی1392 | 2:1 | آسمان
یکشنبه 15 دی1392
بخوان مرا
بسرا مرا , من شعری نگفته ام

قصه تلخ هزار راه نرفته ام

هزار و یک شب طوفانی چشمهای تو

اعجاز باران ابرهای گرفته ام

بغضی خفه در گلوی تاریک شب و

خوابی رمیده از نگاه و دلی فسرده ام

اضطراب برگ و التهاب سرد باد

خستگی خسته ی شاخه ای شکسته ام

من لیلای سرزمینهای بی جنون

من رنجی که به درد بودن آمیخته ام

اعدامی بی گناه حکم نگاه تو

شعری به دار درد خود آویخته ام

رویای تک درخت خشکیده دلم , بمیر در من

سالهاست به اشتیاق بوسه تبر نشسته ام

بخوان مرا , مطلع غزلهای چشمم باش

که من دردی , در پس زخمی نهفته ام

+ یکشنبه 15 دی1392 | 0:35 | آسمان
یکشنبه 8 دی1392
سقوط


من و شب و سکوت و تنهایی

شمع و شعر و حس تلخ جدایی

فنجان قهوه و انتظار داغ فال

فصل سرد پنجره, یک شعر نیمایی

درد است شعر من بر تن عریان شب و

من و اشک چشم و باز, تب تند رهایی

خواب آیینه در باغ غزلهای کاغذی

نزول عشق در دل یک شب رویایی

فنجان سرد چای و طعم لبان تو

هرم نفسها و اعجاز آن نگاه اهورایی

من و تو شروع اشتباه یک حادثه ...... نه یک پنجره

نوای بی رمق و بغضهای بی نوای جدایی

نگاه سرد تو پشت قاب خنده های دروغیین

شکستن دل  بی هیچ صدایی و گناهی

پیکر نحیف و مرده این غزلهای آواره

امید به اعجاز مرگ و آن دم مسیحایی

بسوزان شب تاریک دلم را به نسیمی به نگاهی

نگفتم که مرا نیست به جز تو ,خدایی و خدایی

رقم میزند گاه صعود و سقوط یک واژه را

چه ساده نقطه ای که میکشد خدایی به جدایی


+ یکشنبه 8 دی1392 | 1:2 | آسمان
شنبه 23 آذر1392
برف

برف , منی که در خود فرو ریخته است

اندوهی که به چشم آسمان ریخته است

عشقی که دگر رمق ندارد و 

مرگی که با جنون در آویخته است

اندوه ساز است بر تن عریان شب و 

بغضی که در آتش این غزل سوخته است

پرواز سرد زندگی به شوق آخرین سقوط

و منی که از خود خودش نیز گریخته است

برف یعنی که به باد رفته است تمام من و

دردی که به خون جگر آمیخته است

دردی که به خون جگر آمیخته است

+ شنبه 23 آذر1392 | 0:25 | آسمان
یکشنبه 17 آذر1392
خواب آخر


(تقدیم به شب)


در نگاهت آسمان آبی تر است

در وجودت شوق عشقی دیگر است

تا تو هستی آسمان مال من است

چشمهایت آسمانی سرتر است

بر دلت من میکشانم آتش شعر و غزل

قلب تو اما گواه آتشی سرکش تر است

در نگاهت مینشینم همچو غم , در عمق درد

با تو حتی درد هم چیزی بهتر است

در تو چیزی مثل شب , آشفته است

بی تو مردن حس و حالی برتر است

در دلم چیزی فراتر از هبوط

در سرم سودای خواب آخر است

+ یکشنبه 17 آذر1392 | 1:21 | آسمان
پنجشنبه 14 آذر1392
پریشانی
در نگاهت غزلی پر تب و بی تاب , خفته است

انگار که دلم , دست ز دنیا شسته است

شب میگذرد شام سیه , خانه در این جان کرده است

ماه در این برکه سرد , چشم به چه دوخته است؟

مگذار غم به دلت چنگ زند, خواهی مرد

کاش میفهمیدی چه غمی, درد به جانم ریخته است

چه گویم ز پریشانی شبهای سیاهم جانا

که دلم در طلب شهد لبانت ,چه رسوا گشته است

رقص آتش ز سرمستی آواز و دهل نیست , نه بی شک

عشق پروانه چنینش پریشان ساخته است

شب زلفان سیاهت چه سان آشفته است

شک ندارم خدا هم ز پریشانی این دل خسته است


+ پنجشنبه 14 آذر1392 | 0:39 | آسمان
دوشنبه 11 آذر1392
خدا

خدا 


+ دوشنبه 11 آذر1392 | 1:37 | آسمان
یکشنبه 10 آذر1392
دل موندن ندارم

مث آسمون پر ابر ,دلم گاهی میگیره

مث بارون که میخواد توی باغچه بباره

مثل گل منتظره ,چشم به راه یه نگاه

میخواد از نگاه شب, اشک مهتاب بچینه

یعنی میشه که بیای ,چشاتو باز ببینم

از تو دریای نگات, گل رویا بچینم

توی جادوی چشات, مث غنچه وا بشم

توی لبخند نگات , خیلی آروم بشینم


گاهی مثل قناری , گاهی مثل قفسم

دلم بدجور میگیره, من اسیر این تنم

گاهی مثل یه تبم, داغ و سرد و آرومم

پر از التهاب درد, مثل رنج بارونم


دلمو ازم بگیر,بذار آتیش بگیرم

من بی دل بهتره , بی تو هرشب میمیرم

خودمو ازم بگیر ,دیگه طاقت ندارم

خسته و منتظرم , پای موندن ندارم

جاده ها منتظرن, آسمون هم چشم به راه

نه دیگه نا ندارم, دل موندن ندارم


+ یکشنبه 10 آذر1392 | 0:44 | آسمان

This template generated and design by Nightnama on 2013 do not Copy